خرید بک لینک
به تهش که نگاه میکنم سیاهی عمیقی است مثل قیر . قیر چسبناک داغ . از درون این چاه عمیق بی انتها، صدای لبه های سیاه چاله میآید همان صدایی که شبیه ناله و فریادهای جهنمیان اسیر این زادن و زیستن و رنج و عقوبت است. برای من این شرح شاید اندکی از حسی باشد که دیدن و دانستن اتفاقات اخیر این ویرانه سرا ایجاد میکند.مثل کودک ترسانی که به جبر بزرگتری بی خیال مجبور باشد در تاریکی بی حد یک شب زمستانی سیاه تا ته حیاط برود و در وهم این همه وحشت قدم بردارد. با هر قدم و هر صدای پا بطنهای قلبش فشرده شوند و حس کند هزار شغال در دلش دنبال هم کرده اند. خشمگین از ستم و فلج از ناتوانی و فقط خیره به همه این تباهی.وقتی صبح به صبح از هر رسانه ای نگاهی به قعر این سیاهی میاندازم فقط تنفر نا امیدی و ترس در جانم رخنه میکند. و فلج، فلج مغزی میگیرم . پستها را باز نمیکنم خبرها را نمیخوانم به حرفی گوش نمیدهم دلم میخواهد بگم نه نه اینها نیست دنیا این طوری نیست. هوا پیماهای مسافری را آدمها از قصد نمیزنند بچه های مردم را با گلوله نمیزنند نشاط یک دختر 22 ساله را با مرگ تاخت نمیزنند. من نمیخواهم باور کنم . از باور کردن و بعد سکوت کردن خودم میترسم . از اینکه من پفیوز تاریخ باشم . از اینکه بپذیرم این ادمها با این جلد پوستی و چشمهایی که به روح راه دارند یک مشت حیوان درنده هستند. از قپه های طلایی میترسم از سبزهای لجنی از ریشهای دراز خاکستری از خدایی که آن پشت سر لبخند میزند و ا زهمه این تاریخ کثیف بی پایان میترسم. به قعر تاریخ فرو میروم شیرجه میزنم در ژرفای این ننگ بی پایان بشری. ما همیشه همین بودیم همیشه همین هستییم و خواهیم بود.نه افتخاری در پس هست و نه آینده ای در روبرو . برای من این ناامیدی مثل بختکی بر گلو همیشه هست

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: جمعه 1 مهر 1401 ساعت: 23:43

صفحه بندی